1 2 3 4 5 6 7 8 9 10
| من آن ماهم که اندر لامکانمتو را هر کس به سوی خویش خواندمرا هم تو به هر رنگی که خوانیگهی گویی خلاف و بیوفاییبه پیش کور هیچم من چنانمگلابه چند ریزی بر سر چشملباس و لقمهات گلهای رنگینگل است این گل در او لطفی است بنگرمن آب آب و باغ باغم ای جانسخن کشتی و معنی همچو دریا | | مجو بیرون مرا در عین جانمتو را من جز به سوی تو نخوانماگر رنگین اگر ننگین ندانمبلی تا تو چنینی من چنانمبه پیش گوش کر من بیزبانمفروشو چشم از گل من عیانمتو گل خواری نشایی میهمانمچو لطف عاریت را واستانمهزاران ارغوان را ارغوانمدرآ زوتر که تا کشتی برانم |