من آن ماهم که اندر لامکانم
1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
من آن ماهم که اندر لامکانمتو را هر کس به سوی خویش خواندمرا هم تو به هر رنگی که خوانیگهی گویی خلاف و بی​وفاییبه پیش کور هیچم من چنانمگلابه چند ریزی بر سر چشملباس و لقمه​ات گل​های رنگینگل است این گل در او لطفی است بنگرمن آب آب و باغ باغم ای جانسخن کشتی و معنی همچو دریامجو بیرون مرا در عین جانمتو را من جز به سوی تو نخوانماگر رنگین اگر ننگین ندانمبلی تا تو چنینی من چنانمبه پیش گوش کر من بی​زبانمفروشو چشم از گل من عیانمتو گل خواری نشایی میهمانمچو لطف عاریت را واستانمهزاران ارغوان را ارغوانمدرآ زوتر که تا کشتی برانم

غزلیات   Home   Browse   Search pattern   Search