1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18
| پنهان مشو که روی تو بر ما مبارکستیک لحظه سایه از سر ما دورتر مکنای نوبهار حسن بیا کان هوای خوشای صد هزار جان مقدس فدای اوسودایییم از تو و بطال و کو به کوای بستگان تن به تماشای جان رویدهر برگ و هر درخت رسولیست از عدمچون برگ و چون درخت بگفتند بیزبانای جان چار عنصر عالم جمال تویعنی که هر چه کاری آن گم نمیشودسجده برم که خاک تو بر سر چو افسرستمیآیدم به چشم همین لحظه نقش تونقشی که رنگ بست از این خاک بیوفاستبر خاکیان جمال بهاران خجستهستآن آفتاب کز دل در سینهها بتافتدل را مجال نیست که از ذوق دم زندهر دل که با هوای تو امشب شود حریفبفزا شراب خامش و ما را خموش کن | | نظاره تو بر همه جانها مبارکستدانستهای که سایه عنقا مبارکستبر باغ و راغ و گلشن و صحرا مبارکستکآید به کوی عشق که آن جا مبارکستما را چنین بطالت و سودا مبارکستکآخر رسول گفت تماشا مبارکستیعنی که کشتهای مصفا مبارکستبی گوش بشنوید که اینها مبارکستبر آب و باد و آتش و غبرا مبارکستکس تخم دین نکارد الا مبارکستپا درنهم که راه تو بر پا مبارکستوالله خجسته آمد و حقا مبارکستنقشی که رنگ بست ز بالا مبارکستبر ماهیان طپیدن دریا مبارکستبر عرش و فرش و گنبد خضرا مبارکستجان سجده میکند که خدایا مبارکستاو را یقین بدان تو که فردا مبارکستکاندر درون نهفتن اشیاء مبارکست |