1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11
| مر عاشقان را پند کس هرگز نباشد سودمندذوق سر سرمست را هرگز نداند عاقلیبیزار گردند از شهی شاهان اگر بویی برندخسرو وداع ملک خود از بهر شیرین میکندمجنون ز حلقه عاقلان از عشق لیلی میرمدافسرده آن عمری که آن بگذشت بی آن جان خوشاین آسمان گر نیستی سرگشته و عاشق چو ماعالم چو سرنایی و او در هر شکافش میدمدمیبین که چون در میدمد در هر گلی در هر دلیدل را ز حق گر برکنی بر کی نهی آخر بگومن بس کنم تو چست شو شب بر سر این بام رو | | نی آن چنان سیلیست این کش کس تواند کرد بندحال دل بیهوش را هرگز نداند هوشمندزان بادهها که عاشقان در مجلس دل میخورندفرهاد هم از بهر او بر کوه میکوبد کلندبر سبلت هر سرکشی کردست وامق ریش خندای گنده آن مغزی که آن غافل بود زین لورکندزین گردش او سیر آمدی گفتی بسستم چند چندهر نالهای دارد یقین زان دو لب چون قند قندحاجت دهد عشقی دهد کافغان برآرد از گزندبی جان کسی که دل از او یک لحظه برتانست کندخوش غلغلی در شهر زن ای جان به آواز بلند |