دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد
1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارددر این بازار عطاران مرو هر سو چو بی​کارانترازو گر نداری پس تو را زو رهزند هر کستو را بر در نشاند او به طراری که می​آیدبه هر دیگی که می​جوشد میاور کاسه و منشیننه هر کلکی شکر دارد نه هر زیری زبر داردبنال ای بلبل دستان ازیرا ناله مستانبنه سر گر نمی​گنجی که اندر چشمه سوزنچراغست این دل بیدار به زیر دامنش می​دارچو تو از باد بگذشتی مقیم چشمه​ای گشتیچو آبت بر جگر باشد درخت سبز را مانیبه زیر آن درختی رو که او گل​های تر داردبه دکان کسی بنشین که در دکان شکر داردیکی قلبی بیاراید تو پنداری که زر داردتو منشین منتظر بر در که آن خانه دو در داردکه هر دیگی که می​جوشد درون چیزی دگر داردنه هر چشمی نظر دارد نه هر بحری گهر داردمیان صخره و خارا اثر دارد اثر دارداگر رشته نمی​گنجد از آن باشد که سر دارداز این باد و هوا بگذر هوایش شور و شر داردحریف همدمی گشتی که آبی بر جگر داردکه میوه نو دهد دایم درون دل سفر دارد

غزلیات   Home   Browse   Search pattern   Search