امشب عجبست ای جان گر خواب رهی یابد
1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
امشب عجبست ای جان گر خواب رهی یابدای عاشق خوش مذهب زنهار مخسب امشبمن بنده آن عاشق کو نر بود و صادقدر خدمت شه باشد شب همره مه باشدبر زلف شب آن غازی چون دلو رسن بازیآن اشتر بیچاره نومید شدست از جوبالش چو نمی​یابد از اطلس روی توزان نعل تو در آتش کردند در این سوداامشب شب قدر آمد خامش شو و خدمت کناندر پی خورشیدش شب رو پی امیدشوان چشم کجا خسپد کو چون تو شهی یابدکان یار بهانه جو بر تو گنهی یابدکز چستی و شبخیزی از مه کلهی یابدتا از ملاء اعلا چون مه سپهی یابدآموخت که یوسف را در قعر چهی یابدمی​گردد در خرمن تا مشت کهی یابدباشد ز شب قدرت شال سیهی یابدتا هر دل سودایی در خود شرهی یابدتا هر دل اللهی ز الله ولهی یابدتا ماه بلند تو با مه شبهی یابد

غزلیات   Home   Browse   Search pattern   Search