این بار من یک بارگی در عاشقی پیچیده​ام
1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
این بار من یک بارگی در عاشقی پیچیده​امدل را ز خود برکنده​ام با چیز دیگر زنده​امای مردمان ای مردمان از من نیاید مردمیدیوانه کوکب ریخته از شور من بگریختهامروز عقل من ز من یک بارگی بیزار شدمن خود کجا ترسم از او شکلی بکردم بهر اواز کاسه استارگان وز خون گردون فارغممن از برای مصلحت در حبس دنیا مانده​امدر حبس تن غرقم به خون وز اشک چشم هر حرونمانند طفلی در شکم من پرورش دارم ز خونچندانک خواهی درنگر در من که نشناسی مرادر دیده من اندرآ وز چشم من بنگر مراتو مست مست سرخوشی من مست بی​سر سرخوشممن طرفه مرغم کز چمن با اشتهای خویشتنزیرا قفص با دوستان خوشتر ز باغ و بوستاندر زخم او زاری مکن دعوی بیماری مکنچون کرم پیله در بلا در اطلس و خز می رویپوسیده​ای در گور تن رو پیش اسرافیل مننی نی چو باز ممتحن بردوز چشم از خویشتنپیش طبیبش سر بنه یعنی مرا تریاق دهتو پیش حلوایی جان شیرین و شیرین جان شویعین تو را حلوا کند به زانک صد حلوا دهدخاموش کن کاندر سخن حلوا بیفتد از دهنهر غوره​ای نالان شده کای شمس تبریزی بیااین بار من یک بارگی از عافیت ببریده​امعقل و دل و اندیشه را از بیخ و بن سوزیده​امدیوانه هم نندیشد آن کاندر دل اندیشیده​اممن با اجل آمیخته در نیستی پریده​امخواهد که ترساند مرا پنداشت من نادیده​اممن گیج کی باشم ولی قاصد چنین گیجیده​امبهر گدارویان بسی من کاسه​ها لیسیده​امحبس از کجا من از کجا مال که را دزدیده​امدامان خون آلود را در خاک می مالیده​امیک بار زاید آدمی من بارها زاییده​امزیرا از آن کم دیده​ای من صدصفت گردیده​امزیرا برون از دیده​ها منزلگهی بگزیده​امتو عاشق خندان لبی من بی​دهان خندیده​امبی​دام و بی​گیرنده​ای اندر قفص خیزیده​امبهر رضای یوسفان در چاه آرامیده​امصد جان شیرین داده​ام تا این بلا بخریده​امبشنو ز کرم پیله هم کاندر قبا پوسیده​امکز بهر من در صور دم کز گور تن ریزیده​اممانند طاووسی نکو من دیبه​ها پوشیده​امزیرا در این دام نزه من زهرها نوشیده​امزیرا من از حلوای جان چون نیشکر بالیده​اممن لذت حلوای جان جز از لبش نشنیده​امبی گفت مردم بو برد زان سان که من بوییده​امکز خامی و بی​لذتی در خویشتن چغزیده​ام

غزلیات   Home   Browse   Search pattern   Search