1 2 3 4 5 6 7 8 9 10
| آمدهام که سر نهم عشق تو را به سر برمآمدهام چو عقل و جان از همه دیدهها نهانآمده که رهزنم بر سر گنج شه زنمگر شکند دل مرا جان بدهم به دل شکناوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنمآنک ز زخم تیر او کوه شکاف می کندگفتم آفتاب را گر ببری تو تاب خودآنک ز تاب روی او نور صفا به دل کشددر هوس خیال او همچو خیال گشتهاماین غزلم جواب آن باده که داشت پیش من | | ور تو بگوییم که نی نی شکنم شکر برمتا سوی جان و دیدگان مشعله نظر برمآمدهام که زر برم زر نبرم خبر برمگر ز سرم کله برد من ز میان کمر برماوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برمپیش گشادتیر او وای اگر سپر برمتاب تو را چو تب کند گفت بلی اگر برمو آنک ز جوی حسن او آب سوی جگر برموز سر رشک نام او نام رخ قمر برمگفت بخور نمیخوری پیش کسی دگر برم |