1 2 3 4 5 6 7 8 9
| به گرد دل همیگردی چه خواهی کرد می دانمیکی بازی برآوردی که رخت دل همه بردیبه یک غمزه جگر خستی پس آتش اندر او بستیبه حق اشک گرم من به حق آه سرد منمرا دل سوزد و سینه تو را دامن ولی فرق استبه دل گویم که چون مردان صبوری کن دلم گویددلا چون گرد برخیزی ز هر بادی نمیگفتیجوابم داد دل کان مه چو جفت و طاق می بازدچو در شطرنج شد قایم بریزد نرد شش پنجی | | چه خواهی کرد دل را خون و رخ را زرد می دانمچه خواهی بعد از این بازی دگر آورد می دانمبخواهی پخت می بینم بخواهی خورد می دانمکه گرمم پرس چون بینی که گرم از سرد می دانمکه سوز از سوز و دود از دود و درد از درد می دانمنه مردم نی زن ار از غم ز زن تا مرد می دانمکه از مردی برآوردن ز دریا گرد می دانمچو ترسا جفت گویم گر ز جفت و فرد می دانمبگویم مات غم باشم اگر این نرد می دانم |