هوسی است در سر من که سر بشر ندارم
1
2
3
4
5
6
7
8
9
هوسی است در سر من که سر بشر ندارمدو هزار ملک بخشد شه عشق هر زمانیکمر و کلاه عشقش به دو کون مر مرا بسسحری ببرد عشقش دل خسته را به جاییسفری فتاد جان را به ولایت معانیز فراق جان من گر ز دو دیده در فشاندچه شکرفروش دارم که به من شکر فروشدبنمودمی نشانی ز جمال او ولیکنتبریز عهد کردم که چو شمس دین بیایدمن از این هوس چنانم که ز خود خبر ندارممن از او بجز جمالش طمعی دگر ندارمچه شد ار کله بیفتد چه غم ار کمر ندارمکه ز روز و شب گذشتم خبر از سحر ندارمکه سپهر و ماه گوید که چنین سفر ندارمتو گمان مبر که از وی دل پرگهر ندارمکه نگفت عذر روزی که برو شکر ندارمدو جهان به هم برآید سر شور و شر ندارمبنهم به شکر این سر که به غیر سر ندارم

غزلیات   Home   Browse   Search pattern   Search