دزدیده چون جان می روی اندر میان جان من
1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
دزدیده چون جان می روی اندر میان جان منچون می روی بی​من مرو ای جان جان بی​تن مروهفت آسمان را بردرم وز هفت دریا بگذرمتا آمدی اندر برم شد کفر و ایمان چاکرمبی​پا و سر کردی مرا بی​خواب و خور کردی مرااز لطف تو چو جان شدم وز خویشتن پنهان شدمگل جامه در از دست تو ای چشم نرگس مست تویک لحظه داغم می کشی یک دم به باغم می کشیای جان پیش از جان​ها وی کان پیش از کان​هامنزلگه ما خاک نی گر تن بریزد باک نیمر اهل کشتی را لحد در بحر باشد تا ابدای بوی تو در آه من وی آه تو همراه منجانم چو ذره در هوا چون شد ز هر ثقلی جداای شه صلاح الدین من ره دان من ره بین منسرو خرامان منی ای رونق بستان منوز چشم من بیرون مشو ای شعله تابان منچون دلبرانه بنگری در جان سرگردان منای دیدن تو دین من وی روی تو ایمان منسرمست و خندان اندرآ ای یوسف کنعان منای هست تو پنهان شده در هستی پنهان منای شاخ​ها آبست تو ای باغ بی​پایان منپیش چراغم می کشی تا وا شود چشمان منای آن پیش از آن​ها ای آن من ای آن مناندیشه​ام افلاک نی ای وصل تو کیوان مندر آب حیوان مرگ کو ای بحر من عمان منبر بوی شاهنشاه من شد رنگ و بو حیران منبی​تو چرا باشد چرا ای اصل چار ارکان منای فارغ از تمکین من ای برتر از امکان من

غزلیات   Home   Browse   Search pattern   Search