1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13
| پوشیده چون جان می روی اندر میان جان منچون می روی بیمن مرو ای جان جان بیتن مروهفت آسمان را بردرم وز هفت دریا بگذرمتا آمدی اندر برم شد کفر و ایمان چاکرمبی پا و سر کردی مرا بیخواب و خور کردی مرااز لطف تو چون جان شدم وز خویشتن پنهان شدمگل جامه در از دست تو وی چشم نرگس مست تویک لحظه داغم می کشی یک دم به باغم می کشیای جان پیش از جانها وی کان پیش از کانهاچون منزل ما خاک نیست گر تن بریزد باک نیستبر یاد روی ماه من باشد فغان و آه منای جان چو ذره در هوا تا شد ز خورشیدت جداای شه صلاح الدین من ره دان من ره بین من | | سرو خرامان منی ای رونق بستان منوز چشم من بیرون مشو ای مشعله تابان منچون دلبرانه بنگری در جان سرگردان منای دیدن تو دین من وی روی تو ایمان مندر پیش یعقوب اندرآ ای یوسف کنعان منای هست تو پنهان شده در هستی پنهان منای شاخهها آبست تو وی باغ بیپایان منپیش چراغم می کشی تا وا شود چشمان منای آن بیش از آنها ای آن من ای آن مناندیشهام افلاک نیست ای وصل تو کیوان منبر بوی شاهنشاه من هر لحظهای حیران منبی تو چرا باشد چرا ای اصل چارارکان منای فارغ از تمکین من ای برتر از امکان من |