چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون
1
2
3
4
5
6
7
چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنونچه دانستم که سیلابی مرا ناگاه بربایدزند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافدنهنگی هم برآرد سر خورد آن آب دریا راشکافد نیز آن هامون نهنگ بحرفرسا راچو این تبدیل​ها آمد نه هامون ماند و نه دریاچه دانم​های بسیار است لیکن من نمی​دانمدلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحونچو کشتی ام دراندازد میان قلزم پرخونکه هر تخته فروریزد ز گردش​های گوناگونچنان دریای بی​پایان شود بی​آب چون هامونکشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارونچه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بی​چونکه خوردم از دهان بندی در آن دریا کفی افیون

غزلیات   Home   Browse   Search pattern   Search