1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13
| پرده بردار ای حیات جان و جان افزای منای شنیده وقت و بیوقت از وجودم نالههادر صدای کوه افتد بانگ من چون بشنویای ز هر نقشی تو پاک و ای ز جانها پاکترچون ز بیذوقی دل من طالب کاری بودبی تو باشد جیش و عیش و باغ و راغ و نقل و عقلتا ز خود افزون گریزم در خودم محبوسترناگهان در ناامیدی یا شبی یا بامدادآن زمان از شکر و حلوا چنان گردم که منامشب از شبهای تنهایی است رحمی کن بیاهمچو نای انبان در این شب من از آن خالی شدمزین سپس انبان بادم نیستم انبان ناندرد و رنجوری ما را داروی غیر تو نیست | | غمگسار و همنشین و مونس شبهای منای فکنده آتشی در جمله اجزای منجفت گردد بانگ که با نعره و هیهای منصورتت نی لیک مقناطیس صورتهای منبسته باشم گر چه باشد دلگشا صحرای منهر یکی رنج دماغ و کندهای بر پای منتا گشایم بند از پا بسته بینم پای منگوییم اینک برآ بر طارم بالای منگم کنم کاین خود منم یا شکر و حلوای منتا بخوانم بر تو امشب دفتر سودای منتا خوش و صافی برآید نالهها و وای منزانک از این ناله است روشن این دل بینای منای تو جالینوس جان و بوعلی سینای من |