با من صنما دل یک دله کن
1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
با من صنما دل یک دله کنمجنون شده​ام از بهر خداسی پاره به کف در چله شدیمجهول مرو با غول مروای مطرب دل زان نغمه خوشای زهره و مه زان شعله روای موسی جان شبان شده​اینعلین ز دو پا بیرون کن و روتکیه گه تو حق شد نه عصافرعون هوا چون شد حیوانگر سر ننهم آنگه گله کنزان زلف خوشت یک سلسله کنسی پاره منم ترک چله کنزنهار سفر با قافله کناین مغز مرا پرمشغله کندو چشم مرا دو مشعله کنبر طور برو ترک گله کندر دست طوی پا آبله کنانداز عصا و آن را یله کندر گردن او رو زنگله کن

غزلیات   Home   Browse   Search pattern   Search