1 2 3 4 5 6 7
| سیمبرا ز سیم تو سیمبرم به جان توزخم گران همیکشم زخم بزن که من خوشمهر نفسی که آن رسد کار دلم به جان رسدشکل طبیب عشق تو آمد و داد شربتینور دو چشم و نور مه چون برسد یکی شودهر چه که در نظر بود بسته بود عمارتشدر تبریز شمس دین هست بلندتر شجر | | وز می نو که دادهای جان نبرم به جان توگر چه درون آتشم جمله زرم به جان توگر چه ز پا درآمدم جان سرم به جان توخوردم از آن و هر نفس من بترم به جان توتو چو مهی به جان من من بصرم به جان توآه که چنین خراب من از نظرم به جان توشاد و به برگ و بانوا زان شجرم به جان تو |